در این حوالی ،تاجایی که تخیل قدم میزند ،اسمان طلایی رنگ جلوه میکند. هر جا که نگاهم میلغزد، وزوز نور زرد غلیظی ،چشمم را کر میکند. سیلی از بوی فلز اکسیدشده، هجوم اورده و هوا گر گرفته است.جمعیت اکسید شده به سمتی روانه میشود که حجم اگاهی،کمینه است. گاهی ابر تیره ای از پس این زردی ،طلوع میکند و دوباره از پس تیرگی ،یک زردی متفاوت اما از جنس همان قبلی،نمایان میشود. هربار فشارعجیبی بر ذرات خاک مادر وارد میشود. هربار که ستون مهره های من و ذرات کناری ام درد شدیدی را حس میکنند، میکروفون ها روشن میشوند و از مکانی نامعلوم ک گویی هزاران کیلومتر با ما فاصله دارد صدای اذان پخش میشود. از حاصل خیزی خاک طلا صحبت میشود. نماز جماعت خوانده میشود و مجلس تمام میشود. صدا انقدر بلند بود که دست از کمر ملتهب خود برداشته و در گوش هایمان که سال هاست کر شده گذاشتیم تا نفس های سمی نمازگزاران وارد گلوی ما نشود و دروغ بالا نیاوریم. ما ،ذرات خاک بر باد رفته، بستری برای شیر یا خط کردن سکه های طلا ، که اسمانش را نرخ سکه روشن تر یا تیره میکند، برای شکسته شدن میکروفون ها دعا میکنیم... در حال دعا،بوی فلز اکسید شده را میشنوم که به سمت ما روانه میشود...
گلبرگ
ما را در سایت جوان ایرانی ،پیش به سوی پیشرفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 69