به خواب رفته بودم، نه آنقدر عمیق که رویاهایم را شانه کنم و نه انقدر سبک که با صدای برخورد قطرات اشک از خواب برخیزم. گویی بختکی نیمه جان شیره ی جان مرا ارام ارام می مکید. پاهای منجمد و دست های مضطربم که در تقلای بیداری بودند با هم نزاع می کنند. انگار که در گرگ و میش خانه ای قدیمی ام، که زیر شیروانی ان بچه گربه ها تازه متولد شده اند. و گربه های پیر زوزه های گرگ وار سر داده اند. شکم نوزادانشان گرسنه است و شیره و ریشه ی خودشان نیز سال هاست که خشکیده. هنوز در رویاهای خاکستری خود غلت میزنم. رشته های افکارم هر یک در گودال های کوچک و بزرگی که بر سر مسیرم کنده بودند در حال غرق شدن اند. تا به داد یکی میرسم به سوگ دیگری مینشینم. رویاهای من درست مانند خرچنگ پیر گیر کرده در ماسه در فکر گاز گرفتن خودشان هستند. از نیمه جان بودن خسته شده اند. خرچنگ های پیر مغروری که وقتی سهمشان از خزرهای بی کران تقلیل یافت احساس میکنند در اکواریوم محقری به گل نشسته اند. و هر دستی که به سویشان میرود دست پسربچه های هفت ساله ایست که از پشت اکواریوم قصد خرید ان ها را دارد.
به کابوس بر میگردم. هرجا امیدی برق میزند بی هوا قلاب غریزه ام نشانه میرود اما انچه صید میکنم پرنده های پولک نشانیست که اسمان پرواز ان ها تنگ شده و بی مهابا به اب زده اند. پرنده ی بیچاره نمیدانست که وقتی "وطن" به دست شکارچی وطنی بیفتد، اسمان و اب و خاک و ... همگی مسموم می شود. و باید برای حداقل های حیات جنگید. و چه بسا حیاتی که به التماس در رگ هایم جاری باشد را به دست صاحبش خواهم سپرد.
گلبرگ
ما را در سایت جوان ایرانی ،پیش به سوی پیشرفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64