آشفتهام

خرید بک لینک
آشفتهام ... قرص را که میخواستم نصف کنم و نصفش را نصف کنم دستهام میلرزید...
خودم را دیدم توی آینه ... مردی بیست و چند ساله با دستهای لرزان، کلافه از ناتوانی نصف کردن نصفهی قرصی که ماههاست در برابر خوردنش مقاومت کردهاست و حالا ماههاست که گهگاهی با همین دستهای لرزان و نفس حبس شده توی سینه و دهان تلخ مزه از گسی اضطرابی کشنده و بی سر و ته، زور میزند که آرامشی هرچند ناچیز را توی تلخی این یکچهارم کوفتی پیدا کند و خب پیدا نمیکند ...
به دکتر "میم" گفته بودم آنقدر عصبانیت! ( پریشانی! خستگی! دلمردگی! نامیدی! افسردگی!) توی وجودم هست که میترسم دهانم را باز کنم و همه را و اول خود بیچارهام را خاکستر کند.
گفتهبود عصبانیت نشانهی خوبیست ولی بقیه نه ... و من را همین یک جمله، منفجر کردهبود....
کدام الاغی باور دارد که عصبانیت نشانهی خوبیست؟ ...
(البته که الاغ ها هم تولید مثل می کنند....)
گفتهبود میدانی نود و پنج درصد پسرهای همسن و سال تو آرزو دارند زندگی تو را داشته باشند؟ ... و من خندیدهبودم ... از آن خندهها که مزهی تلخ حرص میدهد ... پرسیده بودم چرا باید نود و چند درصد پسرهای این شهر آرزو داشته باشند جای من باشند؟ ... آخه آقای دکتر! چرا اینقدر مزخرف میگویی ؟ ...
(دوست داری از من چه بشنوی؟ شیخ به فدایت....خوب است؟
دیگر نمی توانم مقاومت کنم..این مقاومت 7 ساله و یا 2 ساله ...حالا چه فرقی می کند... خواهد شکست!!!!
دکتر سرش در برگه بود و من در حال خود رها.....چو تخته پاره بر موج....
به یاد حرف یه منتقد ادبی افتادم...
خیالی ندارم ، امیدی ندارم، آرزویی ندارم......چرت می گفت یا راست نمی دانم....می گفت هرکس این ها را ندارد مرده است...برای من فاتحه بخوانید...
گفته بودم به او که یک روز خواهم شکست...دیر یا زود..خالی خواهم شد از این پز عجیب و غریب که بوی تعفن می دهد...کششی برای بازگشت ندارم و این یعنی واکنش یک طرفه است....
من در حال خود بودم و آقای دکتر بیاینکه نگاهم کند سکوت کردهبود و توی کاغذهای کوفتی پروندهی قطور من باز چیزمیز نوشتهبود و من خونم بیشتر به جوش آمدهبود ...)
پرسیدهبودم قبلترها چی نوشتهاید توی آن کاغذهای زرد شده؟ و اصلا آخرین بار من کی آمدهبودم اینجا ؟ ... و آقای دکتر وانمود کردهبود که مرا نمیشنود ...
ولی می شنید ....
فدای سر قشنگم ! .. !مرتیکهی ... پوووووف ...
(من ! دنبال یک مدل بودم ...یک مدل از خودم در جامعه و او به فکر ویزای استرالیا بود...
خنده ام می گیرد وقتی می بینمش ... 27 کجا 57 کجا.... زود جوانه زدم و زود بار دادم ولی به خشکسالی خوردم....
دلهره کافیست .. خدایا تو ببخش...
آشفته مینویسم میدانم ... اما صبر ندارم حالا ... مهم نیست که بیربط مینویسم ... مهم این است که بنویسم که منفجر نشوم ... حرف زیاد دارم ... اما اینجا ؟ ... نمیدانم ...


من مخاطب تمام تلخی های جهانم....


من دردها کشيدهام از درازنایِ اين شبِ بلند
با اين همه
جهان و هرچه در اوست
به کامِ کلمهْبازِ بیچراغی چون من است

جوان ایرانی ،پیش به سوی پیشرفت...

ما را در سایت جوان ایرانی ،پیش به سوی پیشرفت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 4:50

صفحه بندی