در توده ی پیچیده ی مغزم تضاد های زیادی روی هم نا نجیبانه میغلتند و بار دار می شوند.گویی سنگینی این حجم گناه را هرروز با خودم حمل می کنم. حافظه ای که با خاطره های لزج بی سروته شکافته می شود،خطرناک است. مستعد خودسانسوری و انزوا می شود.کوفتگی بعد از یک تصادف یا کبودی بعد ازیک برخورد سخت،در حافظه جا مانده است.
کلیشه های ذهن برای من نفرت انگیز است،اما گاه که با هجوم احساسات قربانی شده ام مواجه میشوم به کلیشه ها روی می اورم.گاه پیش پا افتاده ها و روزمره های اطراف بهترین دست اویز انزوای مفرط ادمی می شود.
خط ترمز های تلخ جامانده در روح به کلافگی های بی دلیل دامن میزند. وقتی شکست های پیشین بارها و بارها بر روح من تجاوز می کنند، یک سرخوردگی بر من تحمیل میشود.
گاه رویاها در اینده تلف می شوند و حس می کنم به سوی مزار امیدهای درونی ام پیش می روم. گویی که انگار هیچ اینده ی روشنی منتظر هیچ کس نیست. اما اینجاست که غریزه بیدار می شود و روح را از زندگی نباتی دور می کند،و هویت واقعی مارا روی پرده می برد.مرا از انزوای خویشتن بیرون می کشد و وارد اجتماع قرمز انسان ها می کند.رنگ تند ،ذهنم را کور می کند. صداهای فرو صوت را نمی شنوم. اغوش های سرد حس لامسه ام راتحریک نمی کند. به انزوا بر میگردم. تلاش غریزه مانند انکار کشتار نانجینگ است.نمی تواند مرا بفریبد.ان کس ک یک بار مفتون می شود و شکست خورده باز می گردد دیگر هیچ سحری فریفته اش نمی کند. حقیقت قابل کتمان نیست....
در مسیر بازگشت هستم.غار تنهاییم را گم کرده ام.از تصاویر مستهجن اجتماع قرمز که مدام در ذهنم مرور می شود احساس کوفتگی دارم...
گ. ر جوان ایرانی ،پیش به سوی پیشرفت...
ما را در سایت جوان ایرانی ،پیش به سوی پیشرفت دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 13:33